کوچولوی شیرین ِمن!
به نام خداوند جان و خرد
سلام کوچولوی خوشمزه ی من!
خیلی وقته سر به خونه ی قشنگت نزدم!میدونم خاله،ببخش!
خب از چی برات بگم وروجکم که حرف زیاده!خب شروع میکنم و از خوشمزگیات میگم!
گل ِکوچولوی من هزارماشالله تو این یکی-دوماه خیلی پیشرفت کردی!
♠ خیلی راحت و سریع سینه خیز میری!
♠ کلی تلاش میکنی برای چهار دست و پارفتن،وخیلی خوب خودتون نگه میداری!
♠ زبون کوچولوتو میزنی به سَقِت و صدا در میاری!
♠ خیلی شیرین چندتا کلمه رو میگی که الآن جریانشو میگم برات!
تقریبا" اولین روزهایی بود که خونه تکونی رو شروع کرده بودیم!شماهم با مامان وبابا خونه ی ما بودین!یه روز داشتی با کمک من از پله میرفتی بالا که بریم پیش عمه-عمه ی منو مامان مریمت-من دیدم هر یه پله ای که میریم بالا تو میگی { اَبه } منم هیچی نگفتم!اصلا" یک لحظه م به ذهنم نرسید که چی داری میگی؟
خلاصه شب،تو بغل مامان مریمت بودی!همین که عمه رو دیدی یهو گفتی { اَبه }وایی کوچولوی من،اونجا بود که تازه فهمیدیم منظورت { عمه }س!بس که ما عمه رو صدا کردیم تو ورورجکم یاد گرفتی!
خیلی وقته که مامان بزرگ-مامان من-هرچی رو که نباید بذاری دهنت،بهت میگه "تیخه"!تو ام یاد گرفتی،همین که میگیم فلان چیز تیخه خودت بلافاصله میگی:خیخخخخخ!
91/11/21 با مامانت و عمه میخواستیم ببریمت خانه ی بهداشت!مامانت رفت توی آشپزخونه،بهم گفت:مرجان،حواست به ایلیا هست؟منم گفتم:آره برو!خلاصه خودمم داشتم حاضر میشدم!چون جدیدا"میخوای از حالت نشسته،بخوابی رو زمین و فعلا" بلد نیستی چکار کنی،خودتو پرت میکنی زمین!منم ترسیدم همچین اتفاقی بیفته،یکی از عروسکام که خرگوشه،از دم کامپیوترم برداشتم گذاشتم جلوت،تا سرت به اون گرم شه!همین که خرگوش رو گذاشتم جلوت،با اون زبون شیرینت گفتی { آپو }وای وروجک من،دلم برات ضعف رفت!غش کرده بودم برات!بهت گفتم:نه خاله این آپو نیست،این خرگوشه!الهی جیگرتو برم!چه وجه شباهتی بین هاپو و خوگوش دیدی؟
یه روز نشسته بودی و داشتی برای خودت بازی میکردی،توپت هم یه کم اونور تر بود،یهو نگاش کردی و گفتی { بوپ }پسرک قشنگم!دیگه داری برای خودت بلبل میشی!
91/11/26 اومده بودین خونه ی ما!چون صبح ساعت 6:30 با بابا رُهام میاین خونه ی ما،بعد اینکه یه کم باهات بازی میکنم،همه میخوابیم و بعدش پامیشیم صبحانه میخوریم!اون روزم هم مامان مریم خسته بود،هم مامان بزرگ-مامانم-منم با اینکه شب قبلش دیر خوابیده بودم،اما به اونا گفتم شما بخوابین،ایلیا پیش منه،بغلت کردم با خودم آوردمت این یکی اتاق،اسباب بازیاتو دادم دستت،باهم شروع به بازی شدیم!یه توپ کوشولو دستت بود،هی میذاشتیش دهنت!یکی دوبار آرام دستتو گرفتم،آوردم پایین که توپتو نخوری!باز دوباره توپتو بردی سمت دهنت،آخر بهت گفتم،توپت تیخه خاله،نخورش!همین کافی بود تا تو بلبل کوچولوی من سریع تکرار کنی { بوپ،خیخخخ }
کلی سعی کردیم تا این کلمه ها یادت بمونه!
♠ کافیه یه کاری بکنی و من دست بزنم و بگم هورااااا،همین کافیه تا با نهایت شیرینی بخندی و دوباره اونکارو انجام بدی تا "خاله مرجان"بگه هوراااااا!
♠ آهان یه چیز دیگه م بگم تا یادم نرفته!منو تو یه بازی داریم که فقط و فقط مخصوص خودمون دوتاست!اونم اینکه وقتی بغل کسی باشی،من باید بیام سمتت و بگم { بخولَمش = بخورَمش } یا اینکه { بگیلَمش = بگیرَمش } تا تو ام تو بغل هرکی که هستی فرار کنی و قایم بشی!تازه وقتی عادی بگم {بخورمش یا بگیرمش} قبول نیست!حتما" باید بگم { بخولمش یا بگیلمش }اینم از زندگی ما!
خلاصه اینکه تو وروجک من،این روزا حسابی شیرین شدی!
وقتی که با شیرین تمام،یه کاری رو انجام میدی،یا یه کلمه رو به زبون شیرین خودت میگی،کاری نمیتونم بکنم جز اینکه بگیرمت بغلم و حسابی بوسه بارون کنم!
پسرجون،من خیلی دوست دارم!
اینم چندتا عکس از عشق ِکوچولوی "خاله مرجان"!
عـــزیـــزکـــم...

قـــربـــون اون شـــکـــلـــت!

چـــه خـــبـــره اونـــجـــا؟بـــه مـــنـــم بـــگـــیـــد!

قـــربـــون اون خـــنـــده هـــات!

بــیــا خـــاله مـــرجـــان،بــالــشــتــم مــال تـو!قــابـل نـداره بــه خــدا!

عـــروســـکـــم،در حـــال بـــازی بـــا اســـبـــاب بـــازیـــاش!

91/12/04
خاله مرجان!


کوچولوی شیرین ِمن!
