گاهی صبوری،باید...!
به نام خداوند مهر و ماه!
سلام....!
راستش هیچوقت دوست نداشتم تو وب ایلیا از غم و غصه بنویسم!
دوس داشتم اگر هم مشکلی بود اینجا ثبتش نکنم!
اما....!
من باخودم قرار گذاشته بودم هر چیزی که مربوط به"ایلیا"ست رو اینجا بنویسم!
پس پسرکوچولوی ناز خاله متاسفانه مجبوره وقت خوندن خاطراتش این روزهای یه کمی سخت رو هم بخونه!
متاسفانه ایلیا 92/03/19 یه عمل داره!
یکی از رگای قلب کوچولوش بازه که باید توسط عمل بسته بشه!
روزای سختیه!برای هممون!
همه فکر کوچیک بون ایلیا رو میکنیم!
اما خب....!اون خدایی که این فرشته رو بی منت بهمون بخشیده،خودشم حفظش میکنه!
دکترش گفته که عملش سخت نیس،آسونه!
بازم توکل به خدا!
چشممون به دستای توانگرشه!
میدونیم که "ایلیا"ی نازمونو صحیح و سالم نگه میداره!
اما خب....!
هرچی که باشه تو دل مامانم و مریم(مامان ایلیا)الآن غوغاس!
هرچند که خودمم دست کمی از اونا ندارم،اما باز من میتونم یه کمی ظاهرمو حفظ کنم،و به روی خودم نیارم!
خیلی نمیتونم اینجا بنویسم چون میدونم مامان ایلیا اینجارو میخونه!
منم دوس ندارم باحرفام بدتر روحیه ی اونو تضعیف کنم!
شاید بعدا یه پست رمز دار گذاشتم!
دوستای گلم،ازهمتون عاجزانه التماس دعا دارم!
خیلی دعامون کنید!
سعی میکنم زود بنویسم!
*برای ایلیا!
پسر طلای من!غمت نباشه!
خدا هس!همیشه ی همیشه ی همیشه!
قراره تو یکی از بیمارستانای خوب،به دست یکی از بهترین دکترا عمل شی!
همش اینو میخونم و دلم کمی آروم میشه!
گر نگه دار من آن است که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
خاله مرجان!
16/03/92


گاهی صبوری،باید...!
