ایـــــلـــــیـــــای نــــــاز خـــــالـــــه مـــــرجـــــان ایـــــلـــــیـــــای نــــــاز خـــــالـــــه مـــــرجـــــان ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

ღ ایــلــیــا،پــســر بــهــار ღ

از ته دلم.....

1391/11/5 19:04
386 بازدید
اشتراک گذاری

به نامت ای زیبا پروردگارم!

یکی-دوروزه ندیدمت!اما با مامانت حرف زدم و حالتو پرسیدم!

نمیدونم چی توی وجودت هست که منو اینطور سمتت میکشه؟

نمیدونم چی توی خنده هات هست که حاضرم جون بدم براشون؟

نمیدونم چی توی گریه هات هست که منو اینطور بیتاب میکنه؟

نمیدونم چی داری که من اینطوری عاشقت شدم؟

رو صفحه ی دسکتاپ کامپیوترم،چندتا از عکسات هست!

نگاهشون که میکنم،انگار دارم یه چیز مقدس میبینم!

تو عکسات دنبال جواب اون سوالای بالا میگردم!

اما هیچ جوابی براشون ندارم!یعنی هیچ جوابی براشون میتونم پیدا کنم!

وقتی که کنارمی،نگاهت که میکنم،همینطوری میمونم!

*یعی تو همونی؟

*همونی که وقتی مامانت خبر "بودنت"رو داد از ذوق بالا و پایین پریدم؟

*همونی که وقتی سونو گفت قلبش نیس،برو هفته ی دیگه بیا و اگر خدای ناکرده قلبش نبود،"ختم بارداری"و من کل اون یک هفته روبراش درد ِقلب داشتم؟

*همونی که وقتی داشتم میرفتم مشهد،مامانت یه گوشه و دور از چشم بقیه بهم گفت:دکتر سونو گفته،احتمالا" نی نی تون پسره؟

*همونی که توی مشهد،امام رضا (علیه السلام)رو بارها و بارها به جون "جواد"ش قسم دادم تا مواظبت باشه؟

*همونی که پاییز 90 وقتی با عمه و مامات داشتیم میرفتیم تا برای محرم خرید کنیم،مامانت گفت یه پسر کوچولو تو دلش داره؟

*همونی که اسفند 90 وقتی بخاطر درد کلیه ش مامانت بیمارستان بستری شد و چند ساعت گشنه بود،خودتو میکوبیدی به دست"خاله مرجان"که رو دل مامانت بود؟

*همونی که وقتی "خاله مرجان" برای بار اول دیدت،توی یه پتوی سبز گلوله شده بودی و صورت سفید دل آدمو میبرد؟

   ایلیای ناز من!

*همونی که وقتی توی 10 روزگیت،بخاطر هیچ و پوچ بیمارستان بستری شدی،"خاله مرجان"شب و روزش قاطی شده بود؟

*همونی که وقتی دو-سه ماهت بود و "خاله مرجان"رفت از دم روشویی تورو از مامان بزرگ بگیره تا بده مامات پوشکت کنه،جیش کردی رو لباس "خاله مرجان"ولی خاله حتی خم به ابروش نیاورد؟

*همونی که ازبس کوچولو و نحیف بودی،"خاله مرجان"میترسید تا بغل بگیرتت؟

*همونی که........

یعنی تو،واقعا"همونی که حالا شده همه ی جون ِمن؟

وقتی که نگاهم میکنی و نگاهت میکنم،برام همچین میخندی که اون دوتا دندون خوشگل و کوچولوی پایینت کامل میزنه بیرون!

چی توی اون وجود کوچولوت هست که "خاله" رو اینطور عاشق و واله تو کرده؟

همینجا،برایت قسم میخورم که تا ته ته وجودم هرکاری که از دستم برمیاد برات انجام بدم!

همیشه بخند "ایلیا"،تا ته دنیا!

    فدای خنده هات!

91/11/5

خاله مرجان!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

هنگامه
5 بهمن 91 20:11
همیشه شاد باشی ایلیا نازی

ممونم هنگامه ی عزیزم!توام همینطور!
خاله نسترن
10 بهمن 91 22:23
ایشالله همیشه شادیتو ببینم عزیزم...خواهر جون شما هم تو قلب ما جا داری...


مرسی قربونت برم نسی مــــــــــــن!خیلی ماهی به خدا‍!
سمان مامان آرشیدا
14 بهمن 91 0:08
وای چه با احساس نوشتی خاله مرجان.
باورت میشه اشکم درومد.
کاش ایلیا بزرگ که بشه هیچوقت یادش نره یه خاله مرجان مهربون داره که دلش براش میتپه.
به ایلیا حسودیم میشه که خاله به این ماهی داره.


خیلی ممونم سمانه ی عزیزم!
خیلی لطف داری!
خیلی خوشحالم که "دلنوشته م"به دلت نشست!
ایلیا هرجا که باشه-حتی اگه-منو دوست نداشته باشه بازم برام عزیزه!